تبليغاتX
شیرینکده


امروز داشتم ترانه گل لاله رو گوش می کردم همون شعری که تو بهم دادی
همون شعری که می گفتی گل لاله اش منم...
همون گل لاله پر از رنج و درد و پرپر
تو باغبونم بودی
تو شاخ و برگ زرد و آفت زده ام رو حرص کردی
تو شکسته هامو درمون کردی
تو بهم آب و نور و روشنایی دادی
پس چرا باغتو ترک کردی باغبون؟
چرا گلتو تنها گذاشتی؟
چرا ازش مراقبت نکردی که ایندفعه عوض شکستن برگاش ریشه شو بسوزونند؟
ازت گله دارم باغبون...این گل هنوز بهت احتیاج داشت و گذاشتی نامردا ریشه شو بسوزونند
اما دیگه دیره...گل بی ریشه دیگه گل نیست...
گل لاله ات پژمرد باغبون.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:35  توسط زهرا  | 

مانند پرنده ای در قفس

اما ...

گاه قفس انقدر تنگ می شود که بی تاب می شوم

گاه آنقدر گشاد که توهم آزادی مرا فرا می گیرد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:45  توسط زهرا  | 

 

ساعتی توی حیاط تمام خشم و عصبانیتم رو سر توپ فوتبال بیچاره خالی کردم شاید هزار بار اونو به دیوار کوبیدم تا کمی از خشمم کم بشه. برنامه فشرده درسی از یک طرف، و در گیری های دفتر وکالت و دادگستری از طرف دیگه...

یکی به این دختره بگه تو که یه منشی بیشتر نیستی... این همه ادعا؟!!!

آخه کسی نیست بهت بگه اگه این آقای وکیل تورو منشی خودش کرده به خاطر توانایی نداشته ات نیست ... به خاطر اون مانتوی تنگ و روسری گل منگل و صد من آرایش و نازم اداته...

آخه چرا به من حسادت می کنی؟ کم بهت محبت کردم؟

نکنه به خاطر این پسره توی دفتره؟ آخه دختر بیچاره مگه همه مثل تو هستند؟ اون به تو اعتماد نداره من چکار کنم؟ اصلا با خودت فکر کردی ...لا اله الا الله

اگه 6 ماه ببرمت دادگستری و مجبور بشی دستورات هرکسی رو که از راه می رسه اجرا کنی اونوقت یادت میاد که تازه دانشجوی ترم 4 هستی نه وکیل پایه 1 دادگستری...

از همون پسره بپرس که آقای (م...) توی دادگستری چجوری دانشجوهای حقوقی مثل تورو تنظیم باد می کنه...

کاش می دونستم از چی انقدر آتیش گرفتی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:17  توسط زهرا  | 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

لا اله الا الله

محمد رسول الله

علي ولي الله

 

صَلي الله عَلي محمدٍ و آلِهِ و سَلم

الهي دراين شب و روز ، سلام و درودمان را بپذير .

الهي سلام و درودمان را به روح مقدس رسول و خاندان محبوب ات ، بپذير.

 الهي تو كه خود سلامي و به سلام ما بي نياز، اما خودت گفتي كه تو را بخوانيم و تو كه مهربانتريني ، ما را اجابت ميكني .

 الهي اي كه از همه مهربان تري مگر ممكنه كه تو را بخوانيم و تو اجابت نكني ؟

الهي پس اجازه بده كه تو را بخوانم و به درگاهت دعا كنم .

الهي فقط خودت و فقط نام مقدس خودت .

الهي اجازه ده تو را به هر نامي كه نيك وبهترين ا ست، صدا كنم .آنطوركه خود مي خواهي

 اي معشوق.

 الهي بگذار در این هنگام  به سوي تو وبه درگاهت باز گردم .

الهي ازدست خودم خسته شدم . از اينكه براي نجات خودم دعا مي كنم و از اينكه همه اش براي خوشنودي و شادي خودم و خانواده ام ، صدايت مي كنم شرمسارم. از اينكه براي نجات و رستگاري پدر ومادرم دعا مي كنم وبراي موفقيت هاي مان در زندگي و ...

الهي از سنگيني گناهانم ... اي واي بر من ....

الهي خود خواهي هايم و گناهانم ، را ببخش.

 الهي بگذار تو را براي خودت صدا كنم نه براي خودم .

الهي بگذار تو را براي عشق و محبتت صدا كنم اي مهربان ترين .

الهي بگذار تو را صدا كنم با همه عشق ام .

الهي بگذار ديگر به خودم به خانواده ام به مال به شادي و دلخوشي ام  به مردمم و به ....   هر آنچه كه از

 خود خواهي و خودبيني من است ، رها شوم وهمه خواسته ها و نيازهايم را قرباني تو كنم .

الهي بگذار همه را به درگاهت قرباني كنم كه همه از آن توست و به تو باز ميگردد .

الهي بگذار در وجود همه تو را جستجو كنم .

الهي بگذار همه را در تو وتو را در همه چيزو همه كس ، درك كنم .

الهي بگذار به درگاهت دعا و نيايش كنيم و نام مقدس تو را بخوانيم .

الهي بگذار براي تو و به خاطر تو زندگي كنيم .

 الهي بگذار تسليم درگاهت باشيم .

 الهي بگذارهمه، قربانيان درگاهت شويم وبراي خدمت به نام تو، خدمتگزاراني شايسته باشيم .    

الهي وجودمان را با قطرات اسمهاي زيبايت كه از ابرهاي عشق لايزال ات  فرو مي ريزد پاك و زنده كن .

الهي به روح مان بركت ده تا به نيكويي، تسليم ِ حظورت باشيم .

الهي ياريمان كن تا در هرزمان و شرايطي ، وظايف و تكاليفمان را كه خواست و اراده تودر آن است ، درك كنيم و به آن عمل كنيم .

 الهي يا ريمان كن تا به تو و رسول تو وفادار بمانيم .

الهي بگذار به تو عاشق شويم و همه چيزمان از ياد تو پر شود .

الهي ايمان و يقين مان را درسينه هايمان و در روشنايي چشمانمان و براي شنيدن رازها و نصايح و در ذهنمان، و در عمل مان ، افزون بفرما .

الهي تنها اميدمان  تويي اي  الرحم الراحمين

الهي فقط تو را ميپرستم و ستايش ميكنم اي قادر متعال و اي زنده ، زنده كننده .

الهي تنها به تو سجده مي كنم و تنها تو را شكر مي گويم كه تو الله و مهربان و بخشنده تريني .                                                                                  

آمين يا رب العالمين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:25  توسط زهرا  | 

لب خموش

درمان دردهای پیاپی من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 18:56  توسط زهرا 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:52  توسط زهرا  | 

 

با تمام وجود تورو حس مي كنم... انگار كه همين نزديك هستي ...در همسايگي خودمون شايد در همين خانه...تورو در تك تك آفريده هات مي بينم... تورو كه دست دراز كردي تا بلندم كني... تورو كه هنوز دوستم داري ... نوازشت رو روي قلب زخميم حس مي كنم... زيباييت ...مهربانيت ... خشمت رو.

 

حس غريبي دارم اين روزها... رنگ همه چيز متفاوت شده... اگه اين نبض ضعيف اميد در قلبم نمي زد فكر مي كردم مي خوام بميرم... حس مبارزه زنده ترم مي كنه... رهايي از بندها و تعلقات مسرورم مي كنه... اما با اين حال شادمان نيستم.

 

هنوز اوني كه مي خوام نيستم... هنوز بزرگ نشدم... هنوز گرفتارم... مثل كودكي كه براي بزرگ شدنش بايد بيشتر غذا بخورد به دنبال غذام مي گردم... حل حوله خوردن ممنوع شعار زندگيم شده... همه چيز شده يه كوه كه بايد از سر راهم بردارم...درس خوندن شده يه بلاي سياه... كار شده يه تفريح ... تفريحاتم شده كار بيهوده... وبلاگ نويسي وقت تلف كردن... موسيقي هجو... تنها چيزي رو كه ازش خسته نمي شم پرونده هاي دفتر وكالته...

زندگي كه همش خل بازيه...خدا آخرو عاقبتمونو ختم بخير كنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:54  توسط زهرا  | 

توی این عکس یاسمین سادات فقط سه روزشه

هنوز خاله اش بغلش نکرده ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:38  توسط زهرا  | 

 

سكوت و تاريكي خلوت نيمه شبم را دوست دارم... چون مي دانم تنها كسي كه آن زمان با من است تو هستي... ولي اي كاش انقدر از تو دور نبودم... مي داني كه چقدر آرزو دارم تمام وجودم در وجود بي منتهاي تو ذوب شود... مي داني كه چقدر دوست دارم ذره ذره زهرا در تو خلاصه شود... مي داني كه دوست دارم آيينه تو باشم... تو همه چيز را مي داني... ما انسانها هميشه حسرت نداشته هايمان را مي خوريم... خوب مي داني كه اگر اينها را به من بدهي باز از تو بيشتر مي خواهم.

 

اين زمان تورا فقط و فقط به خاطر اينكه به من آموختي چگونه تسليمت باشم شكر مي گويم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:5  توسط زهرا  | 

 

با همه اتفاقات كوچيك و بزرگي كه داره مي افته و تغييرات بزرگ ايجاد مي كنه من انگار نه انگار فقط مشغول درس خواندن هستم... پنج روز ديگه تولد منه ولي امسال اتفاقات ديگه اي هم جز تولد من قراره بيافته... تقريبا سه هفته ديگه همه اتفاقات افتاده و شور و حالش خوابيده...

 

هر شب خواب مي بينم...هر شب يك نفر رو در خوابم مي بينم... خواب زنده ها و مرده ها...خواب كساني كه تركم كردند...خواب ياسمنگولامون كه مي خواد به دنيا بياد... انگار كه همه زندگيم يه خوابه... وقتي بيدارم هم خوابم.

اين روزا همش با مرده ها حرف مي زنم... با عكس عموم كه به ديوار اتاقمه... همش گله مي كنم و بهش مي گم چرا انقدر زود ؟... مي دونم اگه دست خودش بود بيشتر پيشمون مي موند... بهش مي گم عمو غصه نخور از كجا معلوم ما موندگار باشيم؟ رفتنت داغ بزرگي بود... منو كه داغون كرد. اون اولا كه رفته بودي تنها كسي كه خوابتو مي ديد من بودم...

     اين روزا هواي مادربزرگ رو كردم. از اون هم گلايه مي كنم چرا زودتر از وقتي كه بتونم بفهممش رفت؟ چرا حسرت چادر گلدارو آغوش گرم و قصه هاش رو به دلم گذاشت؟ چرا حسرت مادربزرگ داشتن رو به دلم گذاشت؟

 

با مرده ها زندگي كردن همش حسرت و غمه... من هم تبديل به يه مرده شدم... همه سختي هارو تحمل كردم... اما اين داغ آخري رو چجوري تحمل كنم؟

 

خدايا اگه تنهام بذاري من چيكار كنم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 10:58  توسط زهرا  |